تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
وبلاگ شخصی علیرضا یونسی


۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان راستان» ثبت شده است

عربی بیابانی و وحشی ، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد . هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه‏ اصحاب و یاران خود بود . حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست .


امام باقر، محمد بن على بن الحسین علیه السلام لقبش ((باقر)) است . باقر یعنى شکافنده . به آن حضرت ((باقرالعلوم )) مى گفتند، یعنى شکافنده دانشها.

مردى مسیحى ، به صورت سخریه و استهزا، کلمه ((باقر)) تصحیف کرد به کلمه ((بقر)) یعنى گاو


على علیه السلام هنگامى که به سوى کوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانى بودند.

کدخدایان و کشاورزان ایرانى خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى کند، به استقبالش شتافتند، هنگامى که مرکب على به راه افتاد


در آن ایام ، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامى بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامى آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود که چه فرمانى صادر مى کند و چه تصمیمى مى گیرد.

در خارج این شهر دو نفر، یکى مسلمان و دیگرى کتابى (یهودى یا مسیحى یا زردشتى ) روزى در راه به هم برخورد کردند.


قافله اى از مسلمانان که آهنگ مکه داشت ، همینکه به مدینه رسید چند روزى توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه ، در یکى از منازل ، اهل قافله با مردى مصادف شدند که با آنها آشنا بود. 


همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده کنند.

یکى از اصحاب گفت 


مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى کرد، مخصوصا یکى از همسفران خویش را بسیار مى ستود که چه مرد بزرگوارى بود


چو رسی به طور سیــنا ارنـی بگو و مـــگذر /// تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی