تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
وبلاگ شخصی علیرضا یونسی


۱۴ مطلب با موضوع «داستان راستان» ثبت شده است

در زمان خلافت على علیه السلام در کوفه ، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزدِیک مرد مسیحى پیدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که :((این زره از آن من است 


مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود:((خشم مگیر)) و بیش از این چیزى نفرمود.

آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتى که به میان قبیله خود رسید، 


شخصى از اهل شام ، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش ‍ افتاد به مردى که در کنارى نشسته بود. توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست ؟ گفته شد:((حسین بن على بن ابیطالب است )). 


عربی بیابانی و وحشی ، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد . هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه‏ اصحاب و یاران خود بود . حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست .


امام باقر، محمد بن على بن الحسین علیه السلام لقبش ((باقر)) است . باقر یعنى شکافنده . به آن حضرت ((باقرالعلوم )) مى گفتند، یعنى شکافنده دانشها.

مردى مسیحى ، به صورت سخریه و استهزا، کلمه ((باقر)) تصحیف کرد به کلمه ((بقر)) یعنى گاو


على علیه السلام هنگامى که به سوى کوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانى بودند.

کدخدایان و کشاورزان ایرانى خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى کند، به استقبالش شتافتند، هنگامى که مرکب على به راه افتاد


در آن ایام ، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامى بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامى آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود که چه فرمانى صادر مى کند و چه تصمیمى مى گیرد.

در خارج این شهر دو نفر، یکى مسلمان و دیگرى کتابى (یهودى یا مسیحى یا زردشتى ) روزى در راه به هم برخورد کردند.


قافله اى از مسلمانان که آهنگ مکه داشت ، همینکه به مدینه رسید چند روزى توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه ، در یکى از منازل ، اهل قافله با مردى مصادف شدند که با آنها آشنا بود. 


همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده کنند.

یکى از اصحاب گفت 


مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى کرد، مخصوصا یکى از همسفران خویش را بسیار مى ستود که چه مرد بزرگوارى بود


قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همینکه به منزلى رسیدند که آنجا آبى بود، قافله فرود آمد.


شخصى با هیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : در باره من دعایى بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد که خیلى فقیر و تنگدستم .


به گذشته پرمشقت خویش مى اندیشید، به یادش مى افتاد که چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سرگذاشته ، روزهایى که حتى قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید.


رسول اکرم (ص ) وارد مسجد (مسجد مدینه) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته اى حلقه اى تشکیل داده سرگرم کارى بودند:


چو رسی به طور سیــنا ارنـی بگو و مـــگذر /// تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی