تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
وبلاگ شخصی علیرضا یونسی


شخصى از اهل شام ، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش ‍ افتاد به مردى که در کنارى نشسته بود. توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست ؟ گفته شد:((حسین بن على بن ابیطالب است )). سوابق تبلیغاتى عجیبى که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الى اللّه ! آنچه مى تواند سب و دشنام نثار حسین بن على بنماید. همینکه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتى کند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض ‍ قرائت کرد به او فرمود:

((ما براى هر نوع خدمت و کمک به تو آماده ایم ))

آنگاه از او پرسید:((آیا از اهل شامى ؟)).

جواب داد: آرى .

فرمود:((من با این خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى دانم )).

پس از آن فرمود:((تو در شهر ما غریبى . اگر احتیاجى دارى حاضریم به تو کمک دهیم ، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایى کنیم . حاضریم تو را بپوشانیم ، حاضریم به تو پول بدهیم )).

مرد شامى که منتظر بود با عکس العمل شدیدى برخورد کند و هرگز گمان نمى کرد با یک همچو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت : آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته مى شد و من به زمین فرو مى رفتم و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخى نمى کردم . تا آن ساعت براى من ، در همه روى زمین کسى از حسین و پدرش مبغوضتر نبود و از آن ساعت برعکس ، کسى نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست .

محمدرضا جوکار ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۱۷ ۰ ۱ ۹۸ داستان راستان

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

چو رسی به طور سیــنا ارنـی بگو و مـــگذر /// تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی